بدون عنوان *

قرار شد چند روزی رو فیلم بازی کنه. نه تو فیلم سینمایی و نه جلوی هیچ دوربینی! می خواست چند روزی تو زندگی واقعیش فیلم بازی کنه. فیلم نامه موجهی هم تو ذهنش بود. شعر » به آرامی آغاز به مردن می کنی » ** از پابلو نرودا !!!

می خواست فقط واسه چند روز از قالب همیشگیش بیرون بیاد، می خواست از اون آدمی که همیشه بود فاصله بگیره، می خواست متفاوت از همیشه باشه. می خواست یه زندگیه دیگه رو تجربه کنه، می خواست یه آدم دیگه بشه، فقط واسه چند روز.

واسه خودش هم سخت بود . کسی که این همه سال یه جور دیگه بوده ، یه جور دیگه فکر می کرده، یه جور دیگه رفتار می کرده، حتی یه جور دیگه حرف می زده حالا بخواد یه جور متفاوت از جوری که تا الآن بوده باشه!

اما خب خیالش راحت بود که این عوض شدنش فقط واسه چند روزه. تازه خیلی از آدم هایی که اینجا می شناسنش اونجا نیستن که ببیننش. همین خیالش رو بیشتر راحت می کرد و می تونست بهتر تو نقشش فرو بره، بهتر می تونست حس بگیره!!!

می خواست » به خودش اجازه بده حداقل یکبار در تمام زندگیش، ورای مصلحت اندیشی بره» *** ، امّا …، الآن چند ساله که نتونسته از اون نقش بیرون بیاد. اون یکبار، انگار آخرین بار هم بود. داره فکر میکنه، من تو این چند سال نقش بازی کردم یا قبل از این نقش بازی می کردم؟ من ِ واقعی، من ِ الآن ِ یا من ِ قبل از این؟!!

* هر چقدر سعی کردم نتونستم عنوان مناسبی برای این مطلب انتخاب کنم. ممنون می شم اگر شما عنوانی پیشنهاد کنید.

** به آرامی آغاز به مُردن می کنی/ اگر سفر نکنی،/ اگر کتابی نخوانی،/ اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،/ اگر از خودت قدردانی نکنی./ به آرامی آغاز به مُردن می کنی،/ زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،/ وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند./ به آرامی آغاز به مُردن می کنی،/ اکر بردۀ عادات خود شوی،/ اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،/ اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،/ اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،/ یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی./ تو به آرامی آغاز به مُردن می کنی،/ اگر از شور و حرارت،/ از احساسات سرکش،/ و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،/ و ضربان قلبت را تندتر می کنند،/ دوری کنی./ تو به آرامی آغاز به مِردن می کنی،/ اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،/ اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،/ اگر ورای رؤیاها نروی،/ اگر به خودت اجازه ندهی،/ که حداقل یکبار در تمام زندگی ات/ ورای مصلحت اندیشی بروی./ امروز کاری کن!/ امروز مخاطره کن!/ امروز کاری کن!/ نگذار که به آرامی بمیری!/ شادی را فراموش نکن. ترجمه از : احمد شاملو

*** قطعه کمی تغییر یافته از شعر گفته شده در بالا

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: