حقیقت مسدود

من سردم است و او از وسعت ذهنم دور می شود.

در دنیایی به عظمت مور او را گم می کنم،

درآن لحظۀ گمنام من چقدر پوچ، من چقدر گنگ،

من چقدر سرما حمل می کنم تا آغازین اشعه را بیابم.

هر چه فرسنگ های زیاد و زیاد تری می چینم،

سبدم خال تر از ماه،

دلم لبریزتر از سنگ،

و پیشانی ام پایین تر از حد می شود.

در کنج کاویدنم بود که ناله ای فریاد زد،

درک فریادش ازبیراهه ترین ترنّم گذشت و به حقیقت مسدود

رسید.

قلبم گنجایش اینهمه سختی را نداشت!

و باور یک کهکشان راه شیری ، چشمانم را سنگینی می داد

و آنها را بارور کرده بود از واژه های نیاز!

عاقبت امّا…

امّا عاقبت… سرانجام آن راه چه شد؟

نمی دانم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: