تا بیابم آنچنان که مریم یافت

و من هر روز به سایۀ درختی که بر روی دیوار سوزان تکیه زده است

غریبانه می نگرم.

به فرو افتادن، به غرق شدن فروزان در درّه های سرد و متروک

در موج های داغ و وحشت

مخفیانه خیره می شوم.

به آرزوهای کودکانۀ سحر

صبورانه گوش فرا می دهم.

تا بیابم آنچنان که مریم یافت

تا بفهمم اینچنین که می خواهم.

و من با آمدن هر سیاهی به دنبال جاذبه هایی از نور

تا کشش زیبای دور می دوم

و خبری از درازای راه برای کسی ندارم.

با شروع هر تنهایی

به سراغ کلاغ هایی می روم که موسیقیدان ها

از قفس دنج ذهنم فراری دادند.

من با وزش هر بهار

جان می گیرم و روحم را به بی مُنتهای دشت قله ها می سپارم.

با روئیدن هر گل

عطری در من آغاز به سرودن می کند

غافل از آنکه سازم را در صبحگاه ِ پنجره ها جا گذاشته ام

و راه ِ بازگشتی نیست.

چرا که سپیدی ها در پس من دیوار هایی از نامرئی ترین سنگ ها بافته اند

و با هر ضربه ای که قلبم به خشت های تافته شده می زند

عروسکی قدیمی تر از قبل

کنار ناشنوایی من آغاز به سخن می کند.

دریغ که من در سکونت راه باقی می مانم

ولی امواج سیّال روزگار در تلاطمند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: