روشن ترین روز هر روز تو باد
تاریک ترین شب، هر شب من
آبادترین دولت، مُلک تو باد
ویرانه ترین خرابه، خانۀ من
شکرانگیزترین کام، نزدیک تو باد
زهرآگین ترین شراب، در پیمانۀ من
ادامه مطلب »
روشن ترین روز هر روز تو باد
تاریک ترین شب، هر شب من
آبادترین دولت، مُلک تو باد
ویرانه ترین خرابه، خانۀ من
شکرانگیزترین کام، نزدیک تو باد
زهرآگین ترین شراب، در پیمانۀ من
ادامه مطلب »
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جزآن که جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بوَد
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
فرصت شمار طریقۀ رندی که این نشان
چون راهِ گنج بر همه کس آشکاره نیست
ادامه مطلب »
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نیی جان ِ من خطا اینجاست
حافظ – غزل 19
و من هر روز به سایۀ درختی که بر روی دیوار سوزان تکیه زده است
غریبانه می نگرم.
به فرو افتادن، به غرق شدن فروزان در درّه های سرد و متروک
در موج های داغ و وحشت
آمدم از تو بنویسم
دیدم دریا نوشته است.
آمدم از تو بگویم
شنیدم باران گفته است.
آمدم به تو عشق بورزم
فهمیدم خورشید عشق ورزیده است.
آمدم در تو برویم
دیدم جنگل روئیده است.
آمدم که بگویم …
گفتم از خود بنویسم…